پارت شصت و سوم :

سجاد خیره به انسان هایی که چشم‌هایشان گریه می‌کرد، پلک زد و منتظر ماند تا ابریشم کارشان را تمام کند.
اما ابریشم سمت سجاد نگاه کرد و اسلحه را به طرف او گرفت. وقتی نگاه سجاد چاد روی کلت سیاه باقی ماند، صدای ابریشم در آن اتاق کوچک که بوی عرق و گرما می‌داد پیچید.
- بقیشون رو تو بکش!
سجاد خیره به طلوع پلک زد، او آن جوان ها را بکشد...
فقط برای آنکه مشتری این زن درخواست کرده بود؟
چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلا

    0

    خیلی منون بی صبرانه منتظرم

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت

    ۳ هفته پیش
  • تارا

    0

    خب هرچی داره میره جلوتر نفرتم به طلوع بیشتر میشه درسته که اون یه زن قوی که همچین تیم مافیای رو بدون خطا کنترل میکنه اما یه ابلیس زاده ی واقعیه اون واقعا یه ابلیسِ

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درسته، و به قول معروف برای شکست یک ابلیس، به یه ابلیس دیگه نیازه

    ۳ هفته پیش
  • آیلا

    0

    سلام به نویسنده عزیزم من عاشق رمانتون هستم به خصوص شخصیت طلوع چون انقدر تو رمان ها زن ها رو ضعیف جلوه دادن اصلا آدم روحیه رمان خوندن نداره اما این رمان فوق العاده است فقط یه سوال داشتم سجاد با فرشته زوجه یا طلوع

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود عزیزم، خوشحالم کردید واقعا، با طلوع زوجه

    ۳ هفته پیش
  • آیلا

    1

    وای خیلی ممنون خیالم راحت شد عاشق طلوعم انقدر رمانتون قشنگه هروز منتظر پارت جدیدم 😍

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت، حالا سرم خلوت تر شده، بیشتر پارت می‌ذارم.

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    0

    چه پارتای خوبی بود🙌 و بلهههه سجاد کم کم داره دل میده به کارها....😂سجاد جان فقط به طلوع دل نده....البته طلوع دل و جیگر دوست داره بخوای هم میتونی دل بدی😜😂

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 حرفت خیلی دارک بود

    ۳ هفته پیش
  • مهسا

    0

    مرگ آسان و سریع بهترین هدیه ای بود که سجاد به اون جوونا داد و گرنه طلوع روانی اونا رو دق میداد بعد پخ پخ

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، بنظرم اول دلشون رو می شکافت، بعد روده هاشون رو بیرون می اورد و می ذاشت از خون ریزی بمیرن

    ۳ هفته پیش
کپی شد!